نوشته شده در Tue 3 Nov 2009ساعت16:45 به قلم اولدوز |
|
چه روز خوبی بود امروز، چقدر دلم می خواست هر روز این جوری شروع شه... دلم برای بیشمار بوسه هات، آغوش گرمت، نوازش هات تنگ شده، و این روز تازه تموم شده... ولی بد تموم شد، فقط دل خودم رو شکستم، می بینی؟!
توقعی از تو ندارم، خیلی با خودم کنار میام، خیلی از غرورم می زنم، خیلی اشک می ریزم که نمی بینی و نمی دونی، شاید حق با توست، همش تقصیر خودمه، به خدا اگه می تونستم... خیلی درد داره... چکار کنم، تو رو خدا بگو با این اشکا که بی امون از چشمام می ریزه چکار کنم؟!
امروز کلی نشستم با خودم فقط کنار اومدم که وقتی تو می ری من 6 ماه رو چکار کنم؟!... منم دلم تنگ می شه، منم دلم می خواد هر روز صداتو بشنوم، ولی گوش های خسته ی تو برام مهم ترن، دلم نمی خواد پای حرف های من خسته بشی...
مزاحم زندگی ات نمی خوام بشم، می ترسم از خودم که اینقدر دوستت دارم...
و تو هنوزم تو فکر یکی دیگه ای، بعضی وقت ها می گم خوش بحالش، کاش منم بهونه ی شعرات بودم...
آخ خدا چقدر دلم می خواد زار زار گریه کنم، ببخشید کوچولوی من ولی جز اینجا جایی ندارم برای درددل، به دل نگیر...خیلی دوستت دارم...
وقتی بهم می گی دیوونه، وقتی به خل بازی هام می خندی، آخ که خنده ات چه شیرینه... خداحافظی تلخه برام... این که امروز فقط یه امروز بود تلخه برام... وقتی می ری دلم برات تنگ می شه، نمی خوام بگم خداحافظ... چشم هام به دری که ازش رفتی خشک می شه... خیلی خودخواهم نه؟!... چقدر ساده ام من نه؟!...
گریه هامو کردم... دردم رو کشیدم... یه چهارصد باری گفتم خیلی دوستت دارم... اینم امتحان دل من، ببینم چقدر دوام داره... این همه که شکست این هم روش... من که چشم هام فقط تو رو رنگی می بینه، بذار تا ابد بقیه دنیا رو نبینه... راستشو بگم می ترسم، آره عزیزکم می ترسم از دوست داشتنت ولی می دونی دیگه دله، کاریش نمی تونم بکنم...
فقط هر از گاهی که گل پشت پنجره ات رو که می بینی یادت باشه من با تمام انرژی این گل رو با خونم آبیاری می کنم چون بعد از اون عشق های بچگی، اولین عشقمی که برام معنای دوست داشتن رو قرمز کردی...
به امید روزی که هر دومون بتونیم بخندیم... دلامون گرفته نباشه... و تو اون کوفتی رو ول کنی...
نی نی بابت این روز ممنون... بابت بوسه ها و آ غوش نرم و گرمت ممنون... برای بار بعدی از بیشمار بعدی ها: "دوستت دارم"... وقتی می ری، سفرت به سلامت، مواظب خودت باش، منتظرتم نی نی...
نوشته شده در Mon 2 Nov 2009ساعت1:45 به قلم اولدوز |
|