تبليغاتX
از لبان دوخته : سیاه مشق های من





















از لبان دوخته : سیاه مشق های من

می خواهم آواز سر دهم ولی کلماتم از بغض در گلویم می خوابند

هر شب ما را بساتی است

سر ساعت ما را از دود و می یادی است

و

از او...

از او که بی انتها از رفتن می خواند

از او که از روز ازل خواندم که رفتنی است

و باز از او که دل به او دادم

از او که دروغ نگفت و دلم شکست

از او که سوخت و گفت برو

و باز از او که دوستش دارم

آری از او


بی خرد مردی که خردمند بود

بی دل مردی که پر از درد دل بود

و او، مردی که ذره ذره دلم شکست

آن که از پستوی خانه ذره دل را دزدید و رفت


من دگر نای رفتن ندارم

همین جا می مانم

می می زنم که فراموش کنم

خوار شوم که زجرش نکشم


و او باز از رفتن هایش گفت

و من فقط نگریستم

به خاکی که از رفتنش بر خواست

و لبخندی زدم تلخ

شب پره هم روزی می میرد

از سوز کم نوری

برای چشم های پروانه


دلم می خواست همچین جایی بودم... روی یه پل، توی هوای مه گرفته، نم نم بارون و تاریکی...

نوشته شده در Sat 21 Nov 2009ساعت1:29 به قلم اولدوز | |

I just felt so happy at this moment that I love you so much

I just want to leave this as a sign to remind myself

That I love you beyond words

So much that my heart beats faster every time I see you

And I am never ever gonna stop saying it

I love you very much kido... no matter what


نوشته شده در Wed 18 Nov 2009ساعت23:3 به قلم اولدوز | |


دگرم را مي کافي نيست
روزها را بي تو خيالي نيست
دردم را با تو درماني نيست
اين دنيا از تو خالي نيست

دمي دردي و دمي دشنام
مرا تو غم دادي بي فرجام

تو که نرنجيدي از غم ما
تو که نريختي اشکي براي ما
تو که ندانستي هواي دل ما
تو که نديدي اشک هر شب ما

می دانی غرور شکستن را حدی است
دوست داشتن بی حدی است

کاش توی پروانه و شمعت را
منِ شب پره حسادت نبود
کاش چشم، عشق های تو خالی را
بی زمان بسته نبود

نوشته شده در Wed 18 Nov 2009ساعت1:34 به قلم اولدوز | |

دلم تنگ شده 

براي خداحافظي هاي تلخ مان

براي طعنه هاي پر زهرمان

براي عشق پر دردمان


دلم تنگ شده

براي روزهاي پراز خنده مان

براي اشک هاي بي پايانمان

براي دردهاي بي نهايتمان


دلم تنگ شده

براي کوچه هاي تنگمان

براي دل هاي گرممان

براي روح هاي خسته مان


دلم تنگ شده

براي جشن مهرگان

براي آتش و معبدمان

براي آش و سيروگ مان


دلم تنگ شده

براي گوش هاي که تن به شنيدن مي دادند

براي دل هايي که حق را به عاشقان مي دادند

و براي تويي که دوستم داشتي وداري


دلم تنگ شده 

براي من بودنم

خنديدن بدون مردن دلم

گريستن براي غم هايم


و این جا من با توام و هنوز دلتنگت


نوشته شده در Thu 12 Nov 2009ساعت18:31 به قلم اولدوز | |




نوشته شده در Mon 9 Nov 2009ساعت0:34 به قلم اولدوز | |


حرف ها گفتم

رازها نمودم

دل ها دادم

غم ها بردم

....

قطار زندگی پیش می رود

و ما

می سوزیم و ویران می کنیم

....

سکوت می کنم

مهربانی را در پستو می گذارم

جسم را در پناه دیوار خانه

نه اثرم ببینید

نه یادم کنید

شما "زنده کشانِ مرده پرست"

....

می ترسیم تکیه کنیم

چون می دانیم که دل را می کشند

می ترسیم بگوییم

چون مردمان زبان نگاه نمی دارند

....

یادت هست؟

نه، و نیازی نیست

کوچکم

دلبرک پر شکسته ی او

باز هم می گویمت

عشقم باقی است

دلم خالی است

از امید به بوسه ات

....

تن به لحظه ها بده

شادی، غم و یاد او

در تنهایی شب.

همه بر وزن خویشیم

تو که دست یاری نمی خواهی

طلبت چیست از تنهایی؟!!

تنهایی تویی

در واژه ما همه تنهاییم

...

من در پس شب

خیابان های تاریک و سوت و کور را طی می کنم

باران بر تنم می خورد

وسرما در وجودم رخنه می کند

و از سرمای قلب سنگی ام می لرزد

....

می دانی...

نمی دانم چرا دوستت دارم

و چرا بی ثمر

واژه ها را برایت در پس هم ردیف می کنم

عشق در دلمان زنده است

و این دلیل تنهایی شیرین و بارانی ماست

نوشته شده در Sat 7 Nov 2009ساعت4:21 به قلم اولدوز | |


I don't understand you, but there is no way for me to give you up, day by day I go on, day by day I love you more
You don't understand me, you gave up on me from the start, day by day you went further, day by day you loved less

I took a blow to heart by the knife I gave you when I said I love you... I just treasure the shattered, broken heart that loves you
 I know words don't count much, I know you hear them all say : "I love you", but baby I'm not just playing with words

It's easy to say, It's hard to keep up, It's easy to be blind, It'd hard to admit
It still makes me happy when I say "I love you" and when you say "I know", the harder it is the harder I try

I just retreat to loneliness, then I stand back on my feet, love you more
I love you as naked as the trees, I love you as colorful as this season, and I despise words that can't tell you how endlessly I adore you

Sleep side by side of many
I'll just stole your nightmares away
   Laugh side by side of many
I'll just have my arms open when you wanna cry
Baby I just wanna tell you that I don't mind
It's my love, it's my choice


نوشته شده در Wed 4 Nov 2009ساعت20:57 به قلم اولدوز | |

روزی بلندم می کنی و روز بعد زمینم می زنی

روزی دست در دستم می نهی و روز بعد آواز جدایی می خوانی

روزی هستی و روز بعد نیستی

روزی بوسه می زنی و روز بعد نفرین می کنی

روزی از غمت اشک ریختم و روز بعد از شادی وجودت در دنیایم خندیدم...


ای دریای پرتلاطم

آواز عشق منی

ای کویر خشک

بستر رود خون منی


دشنامم بگو بر آن چه هستم

نفرینم بکن بر آن چه کردم

داغم بزن بر دروغی که گفتم

و حقیقت این است 

"دوستت دارم"

نوشته شده در Wed 4 Nov 2009ساعت15:30 به قلم اولدوز | |


رنگ به رنگ عاشقت شدند

دم به  دم در راهت نشستند

روز و شب تن به تو دادند

دل و لب به تو دادند

من در این جمع شدم

بازیچه ی دست شدم


هزاران را فریب دادی

هزاران را دروغ گفتی

اما گفتی دروغت نگویم

و ما را دل خوش به بوی پاییز کردی 

حقیقت را بغض این گلو کردیم

دروغ را لبخند این لب


دوست داشتنت را

رازی کنم حک شده در قلب سنگی ام

فراموشی ات را

داغ زنم بر تنم 


این هم الکی الکی دل من

که حقیقت، دلت نمی داند...

این هم آهنگ و آواز من

که تا ابد سازش برایت زنم...


نوشته شده در Tue 3 Nov 2009ساعت16:45 به قلم اولدوز | |

چه روز خوبی بود امروز، چقدر دلم  می خواست هر روز این جوری شروع شه... دلم برای بیشمار بوسه هات، آغوش گرمت، نوازش هات تنگ شده، و این روز تازه تموم شده... ولی بد تموم شد، فقط دل خودم رو شکستم، می بینی؟!

توقعی از تو ندارم، خیلی با خودم کنار میام، خیلی از غرورم می زنم، خیلی اشک می ریزم که نمی بینی و نمی دونی، شاید حق با توست، همش تقصیر خودمه، به خدا اگه می تونستم... خیلی درد داره... چکار کنم، تو رو خدا بگو با این اشکا که بی امون از چشمام می ریزه چکار کنم؟!

امروز کلی نشستم با خودم فقط کنار اومدم که وقتی تو می ری من 6 ماه رو چکار کنم؟!... منم دلم تنگ می شه، منم دلم می خواد هر روز صداتو بشنوم، ولی گوش های خسته ی تو برام مهم ترن، دلم نمی خواد پای حرف های من خسته بشی...

مزاحم زندگی ات نمی خوام بشم، می ترسم از خودم که اینقدر دوستت دارم...

و تو هنوزم تو فکر یکی دیگه ای، بعضی وقت ها می گم خوش بحالش، کاش منم بهونه ی شعرات بودم...

آخ خدا چقدر دلم می خواد زار زار گریه کنم، ببخشید کوچولوی من ولی جز اینجا جایی ندارم برای درددل، به دل نگیر...خیلی دوستت دارم... 

وقتی بهم می گی دیوونه، وقتی به خل بازی هام می خندی، آخ که خنده ات چه شیرینه... خداحافظی تلخه برام... این که امروز فقط یه امروز بود تلخه برام... وقتی می ری دلم برات تنگ می شه، نمی خوام بگم خداحافظ... چشم هام به دری که ازش رفتی خشک می شه... خیلی خودخواهم نه؟!... چقدر ساده ام من نه؟!... 

گریه هامو کردم... دردم رو کشیدم... یه چهارصد باری گفتم خیلی دوستت دارم... اینم امتحان دل من، ببینم چقدر دوام داره... این همه که شکست این هم روش... من که چشم هام فقط تو رو رنگی می بینه، بذار تا ابد بقیه دنیا رو نبینه...  راستشو بگم می ترسم، آره عزیزکم می ترسم از دوست داشتنت ولی می دونی دیگه دله، کاریش نمی تونم بکنم... 

فقط هر از گاهی که گل پشت پنجره ات رو که می بینی یادت باشه من با تمام انرژی این گل رو با خونم آبیاری می کنم چون بعد از اون عشق های بچگی، اولین عشقمی که برام معنای دوست داشتن رو قرمز کردی...

به امید روزی که هر دومون بتونیم بخندیم... دلامون گرفته نباشه... و تو اون کوفتی رو ول کنی...  

نی نی بابت این روز ممنون... بابت بوسه ها و آ غوش نرم و گرمت ممنون... برای بار بعدی از بیشمار بعدی ها: "دوستت دارم"... وقتی می ری، سفرت به سلامت، مواظب خودت باش، منتظرتم نی نی...

نوشته شده در Mon 2 Nov 2009ساعت1:45 به قلم اولدوز | |